تبليغاتX
black roz
حرفهای نگفته ی دل

گاهی اوقات با يه آهنگ احساس می كنم كه به اوج می رسم به جايی كه هيچ كس نمی تونه به اون نقطه برسه و به من دست پيدا بكنه ولی گاهی اوقات از ترس به پايين ترين نقطه می رسم كه اون موقع هيچ كس نيست كه دست من رو بگيره تا بيام بالا، چون اون قدر رفتم پايين كه دست هيچ كس به اون بلندی نيست که بتونه دست منو بگیره.
اين ترس لعنتی اگه نبود الان وضع اينجوری نمی بود،اگه ترس از اينكه اگه من به علی بگم كه عاشقشم ممكنه كه اين حرفم باعث بشه كه ديگه نبينمش و ازش دوربشم در من نبود و به ديدارهايی كه از گلبرگها هم پاكتر بود اكتفا نمی كردم الان اينقدر ازش دور نبودم. الان اینقدر ازش بی خبر نبودم. 
اگه در وجودم ترس از دست دادن يه عزيز در من نبود الان مجبور به تحمل اين تنهايی نبودم. اين ترس داره مثل خوره تمام وجودم رو نابود می كنه، حالا ديگه خودمم دارم ميميرم.
ای كاش نيرويی داشتم مثل همون نیرویی که به هنگام شنیدن یه آهنگ که برام یادآور یه خاطره است و بهم آرامش میده و به من نیرویی دوباره می بخشه کاش این نیرو بود تا می تونستم در لحظه هایی که آهنگ گوش نمی دم بر ترسم غلبه کنه و من رو به همون آرامش برسونه. 
آيا شما هم در وجودتون احساس ترس مي كنيد؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا ! خواهش می کنم اگه این یه امتحانه من دیگه بلد نیستم به بقیه سوالاش جواب بدم ، لطفا نمره نهایم رو بده.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/09ساعت 0:34  توسط nasim RP | 

سلام  علی عزيز ....
چند روزی است كه سکوتی سخت به همراه بغضی سنگين گلويم را فشار می دهد!! سر درد گرفتم از اين همه سکوتی که فرياد فرياد حرف دارد وهيچ وقت شنيده نمی شود!! خسته شدم ازاين اشكهايی كه در سكوت ريخته می شود ولی هيچ كس آنها را از روی گونه هايم پاك نمی كند!! خسته ام و نوای باران دل پر دردم مرا آرام نمی کند!!                                                                                                             علی عزيز
از روی تو شرمنده ام زيرا به قولی كه به تو داده بودم عمل نكردم می دانم و قبول دارم كه بايد سزای اين بد قولی را بچشم.
علی عزيزم صبر كن، به من مهلت بده تا جبران كنم از همه نا اميد هستم تنها اميدم تويي. از روی همه به خصوص تو خجالت می كشم. دو روز است كه ميل به غذا ندارم. خواب و خوراكم شده فكر كردن به اينكه روزی كه تو را می بينم با من چه رفتاری خواهی داشت.
خودم را نفرين می كنم كه چرا كوتاهی كردم و مسبب اين اتفاق شدم. هيچ گاه خودم را نمی بخشم زيرا به قولی كه داده بودم، به تمام اميدهای مادرم پشت پا زدم.
نمی خوام كسی را مقصر كنم چون مقصر اصلی منم ولی اينو به ياد داشته باش كه در بحرانی ترين شرايط زندگی ام، در لحظه ای كه شديدا بهت احتياج داشتم تو تنهام گذاشتی، در لحظه ای كه دلم می خواست سرم را روی شانه هايت بگذارم اشك بريزم و به تو تكيه كنم تو تنهايم گذاشتی.
من موندم و يك دنيا درد كه احساس می كردم فقط توهستی كه می تونی اين درد رو درك كنی ولی تو ...
علی عزيزم ازت گلايه ای ندارم فقط برای چند لحظه در قلبت دادگاهی تشكيل بده و همانند برازندگی نامت قضاوت كن.
اميدوارم كه هم تو و هم مادرم من را ببخشيد واز شما دو عزيز می خواهم كه فرصتی دوباره به من بدهيد تا به قولم عمل كنم و اميدوارم كه خدا هم كمكم كند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 0:21  توسط nasim RP |