تبليغاتX
black roz
حرفهای نگفته ی دل
 
تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم
که تا در جام دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من، مگو دیگر، مگو ازهستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن 
ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشکم مرا بشکن
کنون کز من بجا، مشت پری در آشیان مانده
و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را
این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی
بنای عشق و امیدت، شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد کهکشان می مرد
درون سینه ام دل ناله می زد
باز کن از پای زنجیرم
که بگریزم
به دامانش بیاویزم
به او با اشک و خون گویم
مرو، من بی تو میمیرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
 بی تو یک تک شاخه عریان پائیزم
دگر از غصه لبریزم
و اینک دلا خو کن به تنهایی، که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی میبرد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 15:2  توسط nasim RP |